۸ مطلب در دی ۱۳۹۵ ثبت شده است

دایورت!

بسم الله الرحمن الرحیم

خیلی سعی کردم اینجا رو دوست داشته باشم ولی دوست ندارم مطمئنم برم به همون وب قدیمم بازم یه عده میخوان اعصابم رو در نوردن همی :| امـــــا میخوام برگردم و اونجا بنویسم براش دلایل زیادی هم دارم :) مهم ترینش اینه اسمش و اسم نویسنده اش و حتی آدرسش یه ایست بزرگه برای من تا کمتر از هر چیزی بنویسم که بعدا پشیمون شم :) هر کسیم هر چی گفت دایورت میکنیم به قول دوستم نظراتشون رو میتونن بندازن تو صندوق انتقادات و پیشنهادات ولی رسیدگی نخواهد شد بیکار که نیستم :| اصلا هم اعصاب ندارم :دی
آدرس وب قبلی : من یک دختر مسلمانم

التماس دعا
در پناه حق باشید
یا مهدی
  • ۱۰ | ۱
  • نظرات [ ۹ ]
    • فاطمه یعقوبی
    • سه شنبه ۱۴ دی ۹۵

    اشک ها و لبخندها + بعدا نوشت!

    یَا رَاحِمَ کُلِّ مَرْحُوم
    الان که دارم پست مینویسم دقیقا دو روز پر از اشک و خنده رو سپری کردم دو روزی که باعث شد خیلی چیزا رو هم بفهمیم مثلا باعث شد بفهمیم چقدر همسایه های ماهی داریم خصوصا همسایه های جدید که شناختی ازشون نداشتیم ولی سنگ تموم گذاشتن تمام همسایه ها چه اونایی که تو جلسه ساختمون گفتن بی دین و بی خدان چه همسایه های کلیمی مون چه اون همسایه مون که کم از روحانی نداره و جزو مومنین محسوب میشه :دی همسایه های قدیمی که دیگه نگووو عشقن خدایی خدا هر چی میخوان بهشون بده که اگه نبودن ما در مونده بودیم واقعا توی این مدت خدایی همسایه ها نذاشتن آب تو دل ما تکون بخوره عین قرقی تند و فرز همه ی کارا رو کردن نذاشتن کاری زمین بمونه از جون و دل مایه گذاشتن و در جواب همه تشکرات ما که البته واقعا توان تشکر اون همه لطف رو نداشتیم و نداریم میگفتن وظیفه ی ماست شما خانواده ی ما هستین :) حتی نزدیکتر از اون :)
    تمام این مدتم پخت و پز به عهده ی دو تا از همسایه های شمالی مون بود :) شمالی هام که دیگه خدای آشپزی :دی منم وقتایی که ناراحت و عصبیم به پرخوری شدید دچار میشم اندازه 7 - 8 نفر هر روز غذا خوردم :)) خصوصا دیشب که دیگه از صبح نرسیده بودم صبحانه بخورم ناهار هم همینطور وقتی شام رو آوردن من کشیدم رفتم تو آشپزخونه رو زمین نشستم که راحت باشم دو لپی شروع کردم خوردن :)) سه بشقاب پر خوردم :)) بهش میگم خدا بگم چیکارت کنه چقدر تو آشپزیت خوبه آخه؟ :))
    جمعه که روز خاکسپاری بود قرار شد با اتوبوس بریم :) بابام با یکی از همسایه ها رفته بود پزشکی قانونی جسد مادربزرگم رو بگیره دو تا دیگه از همسایه ها داشتن بقیه رو راهنمایی میکردن که دور هم جمع شن همه تا با اتوبوس بریم؛ سر خاکم همه اش این همسایه ها بودن که عین فرفره میدویدن این طرف اون طرف و کارا رو میکردن وقتی مادربزرکم رو آوردن گذاشتن بالای گورش یهو شکستم زدم زیر گریه ، گریـــــــــــــــــــــه ها :| اینجوری زدم زیر گریه که ریختن سرم :)) چون از حال رفتم نزدیک بود زودتر از مادربزرگم بیفتم تو قبر :| دوستام گرفتنم نشوندنم رو صندلی و یکی به زور خرما داد خوردم یکی آب آورد تا یکم لود شدم :)) باز زدم زیر گریه ... این وسط همه نگران تشنج من بودن که خب همکاری کردم تشنج نکردم ولی چشمام یه جور ناجوری شد که هنوز به خانواده نگفتم ... ولی وقت دکتر گرفتم ...
    خلاصه که سر خاک تا جون داشتم گریه کردم ولی وقتی از سرخاک رفتیم انگار دیگه تموم شده با دخترخاله ی مادربزرگم شروع کردم تمرین گویش شیرین رشتی :)) یعنی میخواست بخندونه منو :) برای همین هی میگفت تمرین کن دخترم :)) خوایی خوایی مَنِ خوایی؟ خنده کنی؟ و یه شعر که قربون حواس جمع یادم نیست ولی یادم در ایام جوانی داشت دو دلبر یکی رشتی یکی مازندرانی :)) بعد شما فکر کن این داره اینا رو میگه من میخندم اون همسایه مون که کم از روحانی نداره جلوی ما نشسته :)) کلافه شده بود از دست این دو تا صاحب عزای خل و چل :)))
    دیروزم تمامش یه طرف اون لحظه ای که یهو دیدم واااااااااو همه نامحرما رفتن و فقط من و بابام و عمه ام و معصومه جون و آذر خاله و دای دای و زنش و سه تا دختراشیم ^_^ ذوق مرگانه چادر و روسری و ساق دستامو در آوردم و پریدم بغل دای دای خودمو لوس کردم :)) (دای دای میشه دایی بابام و از نظر من بهترین مرد دنیا حتی از بابام بیشتر دوستش دارم :دی اگه دایی بابام نبود یعنی محرمم نبود و مجرد بود با اینکه 60 سالشه خودم مخش رو میزدم :)) یه عشقیـــــــــــه که نگووووو :)) من صلح جوتر و مهربون تر و خنده رو تر از این مرد ندیدم :)
    میخواستم این رو بگم :)) وقتی خودمونیا مونده بودیم شروع کردیم تعریف خاطرات و خندیدن :)) شما فکر کن مادربزرگ من عاشق و شیدای بابابزرگم بود تا لحظه ی آخر بعد خاله ی بابام البته نه آذر خاله توران خاله :دی زنگ زده بوده به دوست دختر سابق بابابزرگم دعوتش کرده بود خونه ما :)) مادربزرگمم میدونست این دوست دختر بابابزرگم بوده این جوری بود که با اینکه بابابزرگم اصلا نیومد تو اتاق و توی حیاط خلوت بود فقط بابابزرگم رو کلی دعوا کرد که این اومد تو غلط کردی خونه بودی حالا خونه بودی غلط کردی نرفتی بالا :)) خلاصه که داستان داشتیم :)) آخرشم با عصاش زد تو سر توران خاله انقدرم با ضرب زد که عصاش شکست :)) خلاصه با اینا خندیدیم بعد کلی گریه ... خدا بیامرزتشون
    بعدا نوشت : من دیروز میدیدم یکسری ها رو اصلا نمیشناسم کین؟ فهمیدم مادرشوهر ، خواهر شوهر ، پدر شوهر ِ دختر ِ دختر خاله ی ِ مادربزرگم هستن :| :)) دمشون گرم خدایی :) که به احترام عروس شون اومدن ...
    اگه میشه یه فاتحه برای مادربزرگم بخونین
    التماس دعای فرج
    در پناه حق باشید
    یا مهدی
  • ۱۰ | ۱
  • نظرات [ ۸ ]
    • فاطمه یعقوبی
    • دوشنبه ۱۳ دی ۹۵

    امان از...

    یَا سَامِعَ الشَّکَایَا
    هر کاری کردم ساکت باشم نشد :| بعضی ها اسم آدمیزادم خراب میکنن با این بلاگر بودن شون :| نمونه اش نویسنده کامنت زیر :|
  • ۸ | ۰
  • نظرات [ ۱۱ ]
    • فاطمه یعقوبی
    • شنبه ۱۱ دی ۹۵

    حال من دست خودم نیست دیگه آروم نمیگیرم

    یا حَنَّان 
    الان که دارم پست می نویسم هنوز باورم نشده مادربزرگم فوت شده :'( همه چیز خیلی سریع بود :'( یهو گفت آخ دارم میمیرم و کمتر از دو دقیقه بعد فوت شد :'( خیلی لحظه سختی بود :( ولی شکر میکنم کنار همه مون بود مثل پدربزرگم مظلومانه و غریبانه فوت نشد... خدا رو شکر میکنم راحت شد از عذابی که داشت میکشید خدا رو شکر میکنم بابت خیلی چیزا ولی دل تنگشم خیلی زیاااد :'( وقتی رفت انگار قسمتی از منم رفت :'( اون فقط مادربزرگم نبود دوستم بود مادرم بود :( اکبر سرتق خونه مون بود :'( 
    سخت ماجرا اینجا بود که من خودم داغون بودم ولی باید پدر و عمه ام رو آروم میکردم حتی فرداش مراقبش رو! طفلک همون صبح روزی که فوت شد اومده بود برای شروع به کار هی میگفت من بد قدمم من وقتی گفت خدایا تو دکتر دکترایی خوبم کن گفتم آمین باعث مرگشم... 
    سخت ماجرا اینجا بود که کسی نبود خودم بهش پناه ببرم گریه کنم تو بغلش... هر چند جناب آرامش دورادور سعی کرد آرومم کنه ولی دلداری مجازی میخواستم چیکار؟ 
    مادربزرگم رو پزشکی قانونی بهمون نداد دیروز امروز تشیع جنازه است :'( براش دعا کنین تو رو خدا همیشه از مرگ میترسید :'( کاش میشد مطمئن شم بابا بزرگ و عموم میرن دنبالش پیششن نمیترسه :'(
    التماس دعای آرامش برای کل خانواده مون دارم
    التماس دعای فرج
    در پناه حق باشید 
    یا مهدی
  • ۱۷ | ۰
  • نظرات [ ۱۷ ]
    • فاطمه یعقوبی
    • جمعه ۱۰ دی ۹۵

    جولیک ازت ممنونم!

    یا خَیْرَالْغافِرین
    جولیک ازت یه دنیا ممنونم! با چالشی که راه انداختی باعث شدی الان در کنار غم بزرگم حس خوبی داشته باشم از اینکه تمام روزم رو مال مادربزرگم بودم و شادش کردم و آخرشم توی بغل خودم فوت شد :'( فکر کنم زیادی خوشحالش کردم که منجر به سکته قلبی شد :|
    ممنون میشم برای شادی روحش دعا کنین و آرامش عمه و پدرم
    التماس دعای فرج 
    در پناه حق باشید
    یا مهدی
  • ۱۰ | ۰
  • نظرات [ ۲۱ ]
    • فاطمه یعقوبی
    • پنجشنبه ۹ دی ۹۵

    پت و مت !

    یَا حَنَّان
    اولایی که عمه ام اومده بود ایران به معنای واقعی کلمه ی نفرت ازش نفرت داشتم :| به دلایل درست و غلط زیـــــاد ولی اصولا من آدمی نیستم که بتونم وقتی کسی بهم خوبی میکنه و تلاش میکنه بخاطرم ازش متنفر بمونم کلا زیادم بد اومدن و نفرت رو بلد نیستم :) درباره عمه ام هم حرف زیاد شنیده بودم... بگذریم... حالا ولی دوستش دارم واقعا
    امروز عمه ام گفت بیا بریم مانتو بخریم برای من تا سرکلاس (چند وقتیه جمعه ها میره کلاس حسابداری صنعتی) بپوشم ، منم گفتم اگه مانتوی شیک با قیمت مناسب میخوای بیا بریم یه جایی که من 8 ساله مشتری ثابتشم و اکثر لباسام رو از اینجا میخرم اگه نپسندیدی یه مغازه دیگه ام هست اون برند فروشیم هست اگه مارک بخوای :)
    رفتیم و چندتا مانتو انتخاب کردیم رفت پرو کنه :) وقتی مانتوها رو میپوشید من فقط میخندیدمــــا دقت نکرده بودم به سایز عمه ام و اینکه اینجا واسه گردالیا چیزی پیدا نمیشه معمولا
    از مغازه اومدیم بیرون و قرار شد پیاده برگردیم خونه سر راه مون یه مغازه هست تقریبا همه چیز داره عمه ام به نیت خرید یه چیزی که اسمش رو نمیدونستیم ! ولی گفتیم شاید داشته باشه رفتیم تو مغازه بعد از توصیفات عمه ام مغازه دار گفت نداره :| ولی خب ازش کلی چیز دیگه خریدیم که یکی از اونا یک ساعت بود برای اتاق من :)

    از مغازه اومدیم بیرون یکم رفتیم پایین تر که موبایل من شروع کرد هشدار پیش از نماز عشا دادن ! و منم چون دستم پر بود دیگه بیخیال قطع هشدار به راهم ادامه دادم قطع که شد شروع کرد اذان گفتن عمه ام هم با تعجب داشت دنبال منبع اذان میگشت :)) یهو دید از جیب منه ! گفت قطعش کن اذان رو خب :| گفتم دستم پره چطوری دو تا زیپ رو باز کنم و موبایلمو در بیارم و نخورم زمین؟ :)) چون جیب چادرم بود سخت بود خداییش :دی خلاصه تا دم در خونه من اذان باهام داشت می اومد :))
    وقتی رسیدیم خونه من رفتم واحد خودمون که کاش نمیرفتم چون منجر شد به صحبت تلفنی با مرتضی و سردرد شدیـــــــد دارم میمیرم از سر درد خدا کنه زودتر این زمان بگذره نتیجه اش خیلی مهم نیست مهم اینه بلاتکلیف نباشم انقد ... و مضطرب ...
    التماس دعای عاقبت بخیری
    التماس دعای فرج
    در پناه حق باشید
    یا مهدی
  • ۷ | ۰
  • نظرات [ ۸ ]
    • فاطمه یعقوبی
    • چهارشنبه ۸ دی ۹۵

    کتاب خوانی

    یَا حَبِیب
    چند وقتی هست با دوستم یه قرار گذاشتیم به این صورت که هر کدوم کتابایی که خوندیم و خوشمون اومده رو بهم بدیم اون یکی هم بخونه و اگه کتابی که به اون یکی میدیم خوشش هم نیومد باید بخونه و بعدا بگه چی ازش بفهمه قانون احمقانه اش رو هم بنده وضع کردم :| و اینجا جا داره بگم که هر چی میکشم از خودم میکشم و هیچ جای گله ای نیست که از ماست که برماست و باید به بدبختی و مصیبتم که شده کتاب بوف کور صادق هدایت رو بخونم :| من رو بگو مراعاتش رو کردم کتاب پر رو دادم بهش :)) شیطونه میگه سری بعدی یه کتاب درباره دین یا صرف افعال عربی بدم بخونه هااا :)) 
    یادش بخیر دبیرستانی که بودیم چه من میرفتم خونه اونا چه اون می اومد خونه ما شبا رو تخت خودمون نمیخوابیدیم میرفتیم اتاق مادر پدر اونی که خونه شون بودیم چون مامان من که نبود اونم باباش تقریبا یکسره ماموریت بود :)) رو تخت کنار هم دراز میکشیدیم و کتابهایی میخوندیم که فقط اسم یکیش رو میگم اونم چون اگه برین کل ایرانم بگردین عمرا به راحتی پیداش کنین :)) و اون کتاب چیزی نیست جز باشرفها! که نویسنده اگه اشتباه نکنم تقدیم به دختر خودش و سایر دخترای سرزمینش کرده بود تا بخونن و گول نخورن و خود کتاب درباره زندگی دختری به اسم پری که عاشق پسری میشه و اون پسر باعث میشه پری بیفته تو راه بسیار ناجور و وحشتناکی :دی اولش این کتاب به صورت پاورقی توی روزنامه چاپ میشده بعدها کتابش کردن ولی چون صحنه اش زیاده الان عمرا پیدا شه :)) پیدا شه فکر کنم فقط جلدش باشه از یه کتاب حدود 300 صفحه :| تازه جلدشم مورد داشت :)) مورد داشتیم یکی تا ترکیه رفته بود برای خرید این کتاب نیافته بود! 
    بعدا نوشت : طی 7 سال اخیر چقدر پیشرفت داشتیم دوستان اشاره میکنن تو نت هستش کتابی که گفتم :| o_O
    التماس دعای فرج
    در پناه حق باشید 
    یا مهدی 
  • ۹ | ۰
  • نظرات [ ۱۰ ]
    • فاطمه یعقوبی
    • سه شنبه ۷ دی ۹۵

    خدا جان دوستت دارم

    یا خَیْرَالْغافِرین
    چند روز بود حالم بد بود بدهااا خدا نگذره از باعث بانیش که هم اعصابم رو خرد کرد هم باعث شد به جایی برسم که بزنه به سرم و بخوام با خدا قهر کنم ! و به غیر از این بی دلیل با کس دیگه ای دعوا کنم و تازه طلبکار شم چرا دعوام کرد :| ولی امروز به لطف همون دعوا و همون آدم خوب ، حالم عالیـــــه
    با دوستم سهیلا داشتم چت میکردم و از کسی که دوستش دارم میگفتم یه چندتا اسکرین شاتم از بخشای غیر خصوصی و بامزه ی چت مون گرفتم براش میگه شما ازدواج کنید بچه تون چی میشه ! خواستم بگم چیز بدی نمیشه یه گلوله ی نمک میشه والــــــا البته دوستان باید مراقب بچه هاشون باشن :))
    بعدم میخواستم بگم یه جوری میگی انگار منو نمیشناسی نمیدونی چطوریم و از چه آدمایی خوشم میاد :دی اصلا عشق باشه دوست معمولی باشه بابا باشه همسر باشه تا شوخ نباشه به درد نمیخوره باید بره بمیره والسلام :| حتی معلمم باید شوخ باشه (جا داره یادی کنیم از آقای سلیمانی که داشت خل میشد)
    خدا بیامرزه اون کسی که این نرم افزار B612 رو درست کرده هر وقت خسته و داغونم باهاش از خودم عکس میگیرم شــــاد میشم شـــاد ِ شـــاد :) حیف که نمیشه تو وبم بذارم :دی ولی روح دوستای مدرسه رو هم شاد کردم با عکسام !
    خیلی حرف دارم ولی نمیدونم کدوم رو میشه نوشت کدوم رو نه البته همه شون رو میشه نوشت ولی یه جایی مثل دفترچه خاطرات یا توی همون چت خصوصی حالا یا با خودم یا با سهیلا یا آرزو یا جناب آقای اسمشو نمیگم :| ولی از نظر من جناب آرامشه :) !
    التماس دعای عاقبت بخیری
    التماس دعای فرج
    در پناه حق باشید
    یا مهدی
  • ۱۱ | ۰
  • نظرات [ ۱۰ ]
    • فاطمه یعقوبی
    • جمعه ۳ دی ۹۵