۳ مطلب با موضوع «اسما اللّه شروع پست ها :: یَا حَبِیب» ثبت شده است

کتاب خوانی

یَا حَبِیب
چند وقتی هست با دوستم یه قرار گذاشتیم به این صورت که هر کدوم کتابایی که خوندیم و خوشمون اومده رو بهم بدیم اون یکی هم بخونه و اگه کتابی که به اون یکی میدیم خوشش هم نیومد باید بخونه و بعدا بگه چی ازش بفهمه قانون احمقانه اش رو هم بنده وضع کردم :| و اینجا جا داره بگم که هر چی میکشم از خودم میکشم و هیچ جای گله ای نیست که از ماست که برماست و باید به بدبختی و مصیبتم که شده کتاب بوف کور صادق هدایت رو بخونم :| من رو بگو مراعاتش رو کردم کتاب پر رو دادم بهش :)) شیطونه میگه سری بعدی یه کتاب درباره دین یا صرف افعال عربی بدم بخونه هااا :)) 
یادش بخیر دبیرستانی که بودیم چه من میرفتم خونه اونا چه اون می اومد خونه ما شبا رو تخت خودمون نمیخوابیدیم میرفتیم اتاق مادر پدر اونی که خونه شون بودیم چون مامان من که نبود اونم باباش تقریبا یکسره ماموریت بود :)) رو تخت کنار هم دراز میکشیدیم و کتابهایی میخوندیم که فقط اسم یکیش رو میگم اونم چون اگه برین کل ایرانم بگردین عمرا به راحتی پیداش کنین :)) و اون کتاب چیزی نیست جز باشرفها! که نویسنده اگه اشتباه نکنم تقدیم به دختر خودش و سایر دخترای سرزمینش کرده بود تا بخونن و گول نخورن و خود کتاب درباره زندگی دختری به اسم پری که عاشق پسری میشه و اون پسر باعث میشه پری بیفته تو راه بسیار ناجور و وحشتناکی :دی اولش این کتاب به صورت پاورقی توی روزنامه چاپ میشده بعدها کتابش کردن ولی چون صحنه اش زیاده الان عمرا پیدا شه :)) پیدا شه فکر کنم فقط جلدش باشه از یه کتاب حدود 300 صفحه :| تازه جلدشم مورد داشت :)) مورد داشتیم یکی تا ترکیه رفته بود برای خرید این کتاب نیافته بود! 
بعدا نوشت : طی 7 سال اخیر چقدر پیشرفت داشتیم دوستان اشاره میکنن تو نت هستش کتابی که گفتم :| o_O
التماس دعای فرج
در پناه حق باشید 
یا مهدی 
  • ۹ | ۰
  • نظرات [ ۱۰ ]
    • فاطمه یعقوبی
    • سه شنبه ۷ دی ۹۵

    دوستت دارم جانانم

    یَا حَبِیب

    خدا رو شکر میکنم بابت داشتن دوستی مثل آرزو ^_^ ماه ترین دوست من همین آرزو هست و بس همیشه هر جا مشکل داشتم سریع و سیر اومده کمکم کرده با اینکه خونه شون دوره با اینکه از حدودای حکیمیه تا بهار شیراز کلی راه هستش با اینکه از طریق یه سایت آشنا شدیم البته ما تو سایت بهم سلامم نمیکردیم تا اینکه مدیر سایت یه جشن گرفت اونجا تازه دوست شدیم ولی دوست معمولی نه من خیلی درگیر حال آرزو بودم نه اون درگیر حال من تا اینکه فهمیدیم دوران ضرب المثل ها به سر نرسیده و واقعا این حرف درسته که عدو شود سبب خیر گر خدا خواهد، با قاطعیت میگم خدا خواست ما بهم نزدیک شیم این همه و گرنه ما همونجوری می موندیم بخاطر تفاوت شدید تیپ هامون :) من چادری و اون 180 درجه متفاوت از من برای همین فکر میکردیم اووو ما خیلی فرق داریم ولی نه ما عین همیم فقط تیپ مون فرق داره همین و بس و گرنه خنده مون سلایق مون علایق مون همه چیزمون مثل همه ما شبیه ترین متفاوت نماهای دنیاییم و این موضوع رو دقیقا وقتی متوجه شدیم که یکی بدگویی کرد از یکی مون پیش اون یکی و بعدها اون یکی واکنش طرف مقابل رو فهمید :) اینجا بود که شدیم رفیق شدیم جان شدیم جانان :) شدیم بهترین دوست هم دیگه تو سال 93 و 94 و 95 شدیم نزدیک تر از خواهر :) 

    دیروزم آرزو باز خواهر بودنش ماه بودنش تک بودنش تو آدمای اطرافم رو ثابت کرد دیروزم تا اس دادم کمک لازم دارم بدون هیچ توضیحی بدون هیچ سوالی گفت باشه میام زود و خودش رو رسوند پیشم خدایا شکرت بابت چنین دوست خوبی شکرت که به خانواده ام هم ثابت شد آرزو ارزش هر کاری رو داره :) 

    امیدوارم تو زندگی همه تون حداقل یکی مثل آرزو باشه و خودتون برای کسی مثل آرزو باشین، شلغم نباشین! 

    التماس دعای فرج 

    در پناه حق باشید 

    یا مهدی

  • ۱۳ | ۰
  • نظرات [ ۱۲ ]
    • فاطمه یعقوبی
    • شنبه ۲۰ آذر ۹۵

    خرابم خراب!

    یَا حَبِیب
    من بین دوستام به رفیق بازی حتی بیشتر از اکثر پسرا مشهورم! نمونه اش اینکه امروز خیلی جدی داشتم درس میخوندم که تلفن خونه زنگ زد جواب دادم دیدم دوست جانم پشت خط تلفن، بی مقدمه گفت میای بریم بیرون؟ گفتم بله فقط صبر کن پول جور کنم کیفم عین دلم پاک شده :)) رفتم با وجود قهر شدید با عمه ام ازش پول گرفتم و کمتر از یه ربع خونه شون بودم که حاضر شه بریم بیرون وقتی حاضر شد گفت راستی ناهار خوردی؟ :| گفتم نه ناهارمون نیم ساعت دیگه حاضر میشد گفت پس ناهار بخوریم و یه چیزی آورد نمیدونم چی بود گفت خودشم نمیدونه چیه هر وقت میره بخره شکلش رو توصیف میکنه! ولی خیلی خوشمزه بود خیلی ها :) آدرس گرفتم ازش برای بعدترها، بین غذا یکم حرف زدیم که نتیجه اش شد با دوست پسرش کات کنه! کلا این هی میره دوست میشه هی میاد با من مشورت میکنه هی میره کات میکنه آخرم خودم باید بگیرمش :)) آخر سرم من باهاش رفتم که یه وقت اگر پسرک حرفی زد همچین بزنم تو دهنش که دندان هاش بریزه تو حلقش! ولی یهو خودش به پسرک گفت اول فاطمه رو برسونیم خونه :)) طبق تجربه میترسید کار به جایی برسه که خون جلو چشمای من رو بگیره و بشه آنچه که نباید بشه! 
    دعا کنین این دوستم بتونه بهترین تصمیم رو بگیره هم تو زمینه دوستیش با دو نفر هم تو زمینه محل زندگی و ازدواج که البته تصمیمش هر چی باشه برای محل زندگی من باس دنبالش برم :)) یعنی فعلا قرار بر این شده با هم بریم زندگی کنیم که هیچ کس نه من رو به خوبی اون درک میکنه نه اون رو به خوبی من! 
    التماس دعای فرج 
    در پناه حق باشید 
    یا مهدی
  • ۹ | ۰
  • نظرات [ ۴ ]
    • فاطمه یعقوبی
    • سه شنبه ۱۶ آذر ۹۵