۴ مطلب با موضوع «اسما اللّه شروع پست ها :: یَا حَنَّان» ثبت شده است

حال من دست خودم نیست دیگه آروم نمیگیرم

یا حَنَّان 
الان که دارم پست می نویسم هنوز باورم نشده مادربزرگم فوت شده :'( همه چیز خیلی سریع بود :'( یهو گفت آخ دارم میمیرم و کمتر از دو دقیقه بعد فوت شد :'( خیلی لحظه سختی بود :( ولی شکر میکنم کنار همه مون بود مثل پدربزرگم مظلومانه و غریبانه فوت نشد... خدا رو شکر میکنم راحت شد از عذابی که داشت میکشید خدا رو شکر میکنم بابت خیلی چیزا ولی دل تنگشم خیلی زیاااد :'( وقتی رفت انگار قسمتی از منم رفت :'( اون فقط مادربزرگم نبود دوستم بود مادرم بود :( اکبر سرتق خونه مون بود :'( 
سخت ماجرا اینجا بود که من خودم داغون بودم ولی باید پدر و عمه ام رو آروم میکردم حتی فرداش مراقبش رو! طفلک همون صبح روزی که فوت شد اومده بود برای شروع به کار هی میگفت من بد قدمم من وقتی گفت خدایا تو دکتر دکترایی خوبم کن گفتم آمین باعث مرگشم... 
سخت ماجرا اینجا بود که کسی نبود خودم بهش پناه ببرم گریه کنم تو بغلش... هر چند جناب آرامش دورادور سعی کرد آرومم کنه ولی دلداری مجازی میخواستم چیکار؟ 
مادربزرگم رو پزشکی قانونی بهمون نداد دیروز امروز تشیع جنازه است :'( براش دعا کنین تو رو خدا همیشه از مرگ میترسید :'( کاش میشد مطمئن شم بابا بزرگ و عموم میرن دنبالش پیششن نمیترسه :'(
التماس دعای آرامش برای کل خانواده مون دارم
التماس دعای فرج
در پناه حق باشید 
یا مهدی
  • ۱۷ | ۰
  • نظرات [ ۱۷ ]
    • فاطمه یعقوبی
    • جمعه ۱۰ دی ۹۵

    پت و مت !

    یَا حَنَّان
    اولایی که عمه ام اومده بود ایران به معنای واقعی کلمه ی نفرت ازش نفرت داشتم :| به دلایل درست و غلط زیـــــاد ولی اصولا من آدمی نیستم که بتونم وقتی کسی بهم خوبی میکنه و تلاش میکنه بخاطرم ازش متنفر بمونم کلا زیادم بد اومدن و نفرت رو بلد نیستم :) درباره عمه ام هم حرف زیاد شنیده بودم... بگذریم... حالا ولی دوستش دارم واقعا
    امروز عمه ام گفت بیا بریم مانتو بخریم برای من تا سرکلاس (چند وقتیه جمعه ها میره کلاس حسابداری صنعتی) بپوشم ، منم گفتم اگه مانتوی شیک با قیمت مناسب میخوای بیا بریم یه جایی که من 8 ساله مشتری ثابتشم و اکثر لباسام رو از اینجا میخرم اگه نپسندیدی یه مغازه دیگه ام هست اون برند فروشیم هست اگه مارک بخوای :)
    رفتیم و چندتا مانتو انتخاب کردیم رفت پرو کنه :) وقتی مانتوها رو میپوشید من فقط میخندیدمــــا دقت نکرده بودم به سایز عمه ام و اینکه اینجا واسه گردالیا چیزی پیدا نمیشه معمولا
    از مغازه اومدیم بیرون و قرار شد پیاده برگردیم خونه سر راه مون یه مغازه هست تقریبا همه چیز داره عمه ام به نیت خرید یه چیزی که اسمش رو نمیدونستیم ! ولی گفتیم شاید داشته باشه رفتیم تو مغازه بعد از توصیفات عمه ام مغازه دار گفت نداره :| ولی خب ازش کلی چیز دیگه خریدیم که یکی از اونا یک ساعت بود برای اتاق من :)

    از مغازه اومدیم بیرون یکم رفتیم پایین تر که موبایل من شروع کرد هشدار پیش از نماز عشا دادن ! و منم چون دستم پر بود دیگه بیخیال قطع هشدار به راهم ادامه دادم قطع که شد شروع کرد اذان گفتن عمه ام هم با تعجب داشت دنبال منبع اذان میگشت :)) یهو دید از جیب منه ! گفت قطعش کن اذان رو خب :| گفتم دستم پره چطوری دو تا زیپ رو باز کنم و موبایلمو در بیارم و نخورم زمین؟ :)) چون جیب چادرم بود سخت بود خداییش :دی خلاصه تا دم در خونه من اذان باهام داشت می اومد :))
    وقتی رسیدیم خونه من رفتم واحد خودمون که کاش نمیرفتم چون منجر شد به صحبت تلفنی با مرتضی و سردرد شدیـــــــد دارم میمیرم از سر درد خدا کنه زودتر این زمان بگذره نتیجه اش خیلی مهم نیست مهم اینه بلاتکلیف نباشم انقد ... و مضطرب ...
    التماس دعای عاقبت بخیری
    التماس دعای فرج
    در پناه حق باشید
    یا مهدی
  • ۷ | ۰
  • نظرات [ ۸ ]
    • فاطمه یعقوبی
    • چهارشنبه ۸ دی ۹۵

    سلام خانوووم!

    برای نمایش مطلب باید رمز عبور را وارد کنید
    • فاطمه یعقوبی
    • دوشنبه ۲۲ آذر ۹۵

    من یک خیانت کارم!

    یَا حَنَّان
    الان احساس انسان های خیانت کار رو دارم! لابد می پرسید چرا؟ دلیل این حسم علاقه ی شدید و یهویی من به یکی از موبایل های هوآوی هستش :)) شما فکر کن من نمایندگی ال جی رو کچل کردم برام وی بیست صورتی بیاره بعد دقیقا شب قبل روزی که میخواستم برم بخرمش رفتم یه سرچ دیگه کردم و کلا منصرف شدم و مشتاق خرید هوآوی mate 9 plus شدم البته بعد دیدن قیمت احتمالی میخواستم برم همون ال جی رو بخرم که بابام گفت خر نشووو ارزش داره 5 تومن و منم که جز تو کسی رو ندارم [در این صحنه عمه ام دو نقطه خط وار با احساس شلغم بودن از کادر خارج شد] خلاصه که بابام گفت نگران پولش نباش :دی الان باز من ذوق دارم برای موبایل نو :)) البته باید صبر کنم فعلا چون وارد بازار ایران نشده به طور کامل و فقط سایت جی اس ام به صورت آنلاین و بدون گارانتی داره میفروشه اونم نه پلاسش رو میخواستم از ذوق بابامو بغل کنم ماچش کنم دیدم دخترونه است دوست ندارم این مدل تشکر رو :)) جور دیگه تشکر کردم اصولا عشقی که در گفتن قربون بابای ولخرجم برم هست در ماچ کردنش نیست :)) البته یه کلمه رو سانسور کردم :)) به جز اون اجازه داده هفته دیگه هم برم قم :) و از ذوق اینا الان بشدت تپش قلب دارم :)) البته تپش قلب رو از وقتی مشخصات موبایل رو دیدم گرفتم :)))) خدا شفام بده
    عیدتون و سالگرد آغاز امامت دوازدهمین امام شیعیان مبارک امیدوارم شما هم براتون روز خوبی باشه و عیدی بگیرین 
    التماس دعای فرج 
    در پناه حق باشید 
    یا مهدی
  • ۱۰ | ۰
  • نظرات [ ۱۵ ]
    • فاطمه یعقوبی
    • جمعه ۱۹ آذر ۹۵