یَا رَاحِمَ کُلِّ مَرْحُوم
الان که دارم پست مینویسم دقیقا دو روز پر از اشک و خنده رو سپری کردم دو روزی که باعث شد خیلی چیزا رو هم بفهمیم مثلا باعث شد بفهمیم چقدر همسایه های ماهی داریم خصوصا همسایه های جدید که شناختی ازشون نداشتیم ولی سنگ تموم گذاشتن تمام همسایه ها چه اونایی که تو جلسه ساختمون گفتن بی دین و بی خدان چه همسایه های کلیمی مون چه اون همسایه مون که کم از روحانی نداره و جزو مومنین محسوب میشه :دی همسایه های قدیمی که دیگه نگووو عشقن خدایی خدا هر چی میخوان بهشون بده که اگه نبودن ما در مونده بودیم واقعا توی این مدت خدایی همسایه ها نذاشتن آب تو دل ما تکون بخوره عین قرقی تند و فرز همه ی کارا رو کردن نذاشتن کاری زمین بمونه از جون و دل مایه گذاشتن و در جواب همه تشکرات ما که البته واقعا توان تشکر اون همه لطف رو نداشتیم و نداریم میگفتن وظیفه ی ماست شما خانواده ی ما هستین :) حتی نزدیکتر از اون :)
تمام این مدتم پخت و پز به عهده ی دو تا از همسایه های شمالی مون بود :) شمالی هام که دیگه خدای آشپزی :دی منم وقتایی که ناراحت و عصبیم به پرخوری شدید دچار میشم اندازه 7 - 8 نفر هر روز غذا خوردم :)) خصوصا دیشب که دیگه از صبح نرسیده بودم صبحانه بخورم ناهار هم همینطور وقتی شام رو آوردن من کشیدم رفتم تو آشپزخونه رو زمین نشستم که راحت باشم دو لپی شروع کردم خوردن :)) سه بشقاب پر خوردم :)) بهش میگم خدا بگم چیکارت کنه چقدر تو آشپزیت خوبه آخه؟ :))
جمعه که روز خاکسپاری بود قرار شد با اتوبوس بریم :) بابام با یکی از همسایه ها رفته بود پزشکی قانونی جسد مادربزرگم رو بگیره دو تا دیگه از همسایه ها داشتن بقیه رو راهنمایی میکردن که دور هم جمع شن همه تا با اتوبوس بریم؛ سر خاکم همه اش این همسایه ها بودن که عین فرفره میدویدن این طرف اون طرف و کارا رو میکردن وقتی مادربزرکم رو آوردن گذاشتن بالای گورش یهو شکستم زدم زیر گریه ، گریـــــــــــــــــــــه ها :| اینجوری زدم زیر گریه که ریختن سرم :)) چون از حال رفتم نزدیک بود زودتر از مادربزرگم بیفتم تو قبر :| دوستام گرفتنم نشوندنم رو صندلی و یکی به زور خرما داد خوردم یکی آب آورد تا یکم لود شدم :)) باز زدم زیر گریه ... این وسط همه نگران تشنج من بودن که خب همکاری کردم تشنج نکردم ولی چشمام یه جور ناجوری شد که هنوز به خانواده نگفتم ... ولی وقت دکتر گرفتم ...
خلاصه که سر خاک تا جون داشتم گریه کردم ولی وقتی از سرخاک رفتیم انگار دیگه تموم شده با دخترخاله ی مادربزرگم شروع کردم تمرین گویش شیرین رشتی :)) یعنی میخواست بخندونه منو :) برای همین هی میگفت تمرین کن دخترم :)) خوایی خوایی مَنِ خوایی؟ خنده کنی؟ و یه شعر که قربون حواس جمع یادم نیست ولی یادم در ایام جوانی داشت دو دلبر یکی رشتی یکی مازندرانی :)) بعد شما فکر کن این داره اینا رو میگه من میخندم اون همسایه مون که کم از روحانی نداره جلوی ما نشسته :)) کلافه شده بود از دست این دو تا صاحب عزای خل و چل :)))
دیروزم تمامش یه طرف اون لحظه ای که یهو دیدم واااااااااو همه نامحرما رفتن و فقط من و بابام و عمه ام و معصومه جون و آذر خاله و دای دای و زنش و سه تا دختراشیم ^_^ ذوق مرگانه چادر و روسری و ساق دستامو در آوردم و پریدم بغل دای دای خودمو لوس کردم :)) (دای دای میشه دایی بابام و از نظر من بهترین مرد دنیا حتی از بابام بیشتر دوستش دارم :دی اگه دایی بابام نبود یعنی محرمم نبود و مجرد بود با اینکه 60 سالشه خودم مخش رو میزدم :)) یه عشقیـــــــــــه که نگووووو :)) من صلح جوتر و مهربون تر و خنده رو تر از این مرد ندیدم :)
میخواستم این رو بگم :)) وقتی خودمونیا مونده بودیم شروع کردیم تعریف خاطرات و خندیدن :)) شما فکر کن مادربزرگ من عاشق و شیدای بابابزرگم بود تا لحظه ی آخر بعد خاله ی بابام البته نه آذر خاله توران خاله :دی زنگ زده بوده به دوست دختر سابق بابابزرگم دعوتش کرده بود خونه ما :)) مادربزرگمم میدونست این دوست دختر بابابزرگم بوده این جوری بود که با اینکه بابابزرگم اصلا نیومد تو اتاق و توی حیاط خلوت بود فقط بابابزرگم رو کلی دعوا کرد که این اومد تو غلط کردی خونه بودی حالا خونه بودی غلط کردی نرفتی بالا :)) خلاصه که داستان داشتیم :)) آخرشم با عصاش زد تو سر توران خاله انقدرم با ضرب زد که عصاش شکست :)) خلاصه با اینا خندیدیم بعد کلی گریه ... خدا بیامرزتشون
بعدا نوشت : من دیروز میدیدم یکسری ها رو اصلا نمیشناسم کین؟ فهمیدم مادرشوهر ، خواهر شوهر ، پدر شوهر ِ دختر ِ دختر خاله ی ِ مادربزرگم هستن :| :)) دمشون گرم خدایی :) که به احترام عروس شون اومدن ...
اگه میشه یه فاتحه برای مادربزرگم بخونین
التماس دعای فرج
در پناه حق باشید
یا مهدی