۲۵ مطلب با موضوع «روزانه نوشت» ثبت شده است

دایورت!

بسم الله الرحمن الرحیم

خیلی سعی کردم اینجا رو دوست داشته باشم ولی دوست ندارم مطمئنم برم به همون وب قدیمم بازم یه عده میخوان اعصابم رو در نوردن همی :| امـــــا میخوام برگردم و اونجا بنویسم براش دلایل زیادی هم دارم :) مهم ترینش اینه اسمش و اسم نویسنده اش و حتی آدرسش یه ایست بزرگه برای من تا کمتر از هر چیزی بنویسم که بعدا پشیمون شم :) هر کسیم هر چی گفت دایورت میکنیم به قول دوستم نظراتشون رو میتونن بندازن تو صندوق انتقادات و پیشنهادات ولی رسیدگی نخواهد شد بیکار که نیستم :| اصلا هم اعصاب ندارم :دی
آدرس وب قبلی : من یک دختر مسلمانم

التماس دعا
در پناه حق باشید
یا مهدی
  • ۱۰ | ۱
  • نظرات [ ۹ ]
    • فاطمه یعقوبی
    • سه شنبه ۱۴ دی ۹۵

    امان از...

    یَا سَامِعَ الشَّکَایَا
    هر کاری کردم ساکت باشم نشد :| بعضی ها اسم آدمیزادم خراب میکنن با این بلاگر بودن شون :| نمونه اش نویسنده کامنت زیر :|
  • ۸ | ۰
  • نظرات [ ۱۱ ]
    • فاطمه یعقوبی
    • شنبه ۱۱ دی ۹۵

    حال من دست خودم نیست دیگه آروم نمیگیرم

    یا حَنَّان 
    الان که دارم پست می نویسم هنوز باورم نشده مادربزرگم فوت شده :'( همه چیز خیلی سریع بود :'( یهو گفت آخ دارم میمیرم و کمتر از دو دقیقه بعد فوت شد :'( خیلی لحظه سختی بود :( ولی شکر میکنم کنار همه مون بود مثل پدربزرگم مظلومانه و غریبانه فوت نشد... خدا رو شکر میکنم راحت شد از عذابی که داشت میکشید خدا رو شکر میکنم بابت خیلی چیزا ولی دل تنگشم خیلی زیاااد :'( وقتی رفت انگار قسمتی از منم رفت :'( اون فقط مادربزرگم نبود دوستم بود مادرم بود :( اکبر سرتق خونه مون بود :'( 
    سخت ماجرا اینجا بود که من خودم داغون بودم ولی باید پدر و عمه ام رو آروم میکردم حتی فرداش مراقبش رو! طفلک همون صبح روزی که فوت شد اومده بود برای شروع به کار هی میگفت من بد قدمم من وقتی گفت خدایا تو دکتر دکترایی خوبم کن گفتم آمین باعث مرگشم... 
    سخت ماجرا اینجا بود که کسی نبود خودم بهش پناه ببرم گریه کنم تو بغلش... هر چند جناب آرامش دورادور سعی کرد آرومم کنه ولی دلداری مجازی میخواستم چیکار؟ 
    مادربزرگم رو پزشکی قانونی بهمون نداد دیروز امروز تشیع جنازه است :'( براش دعا کنین تو رو خدا همیشه از مرگ میترسید :'( کاش میشد مطمئن شم بابا بزرگ و عموم میرن دنبالش پیششن نمیترسه :'(
    التماس دعای آرامش برای کل خانواده مون دارم
    التماس دعای فرج
    در پناه حق باشید 
    یا مهدی
  • ۱۷ | ۰
  • نظرات [ ۱۷ ]
    • فاطمه یعقوبی
    • جمعه ۱۰ دی ۹۵

    جولیک ازت ممنونم!

    یا خَیْرَالْغافِرین
    جولیک ازت یه دنیا ممنونم! با چالشی که راه انداختی باعث شدی الان در کنار غم بزرگم حس خوبی داشته باشم از اینکه تمام روزم رو مال مادربزرگم بودم و شادش کردم و آخرشم توی بغل خودم فوت شد :'( فکر کنم زیادی خوشحالش کردم که منجر به سکته قلبی شد :|
    ممنون میشم برای شادی روحش دعا کنین و آرامش عمه و پدرم
    التماس دعای فرج 
    در پناه حق باشید
    یا مهدی
  • ۱۰ | ۰
  • نظرات [ ۲۱ ]
    • فاطمه یعقوبی
    • پنجشنبه ۹ دی ۹۵

    پت و مت !

    یَا حَنَّان
    اولایی که عمه ام اومده بود ایران به معنای واقعی کلمه ی نفرت ازش نفرت داشتم :| به دلایل درست و غلط زیـــــاد ولی اصولا من آدمی نیستم که بتونم وقتی کسی بهم خوبی میکنه و تلاش میکنه بخاطرم ازش متنفر بمونم کلا زیادم بد اومدن و نفرت رو بلد نیستم :) درباره عمه ام هم حرف زیاد شنیده بودم... بگذریم... حالا ولی دوستش دارم واقعا
    امروز عمه ام گفت بیا بریم مانتو بخریم برای من تا سرکلاس (چند وقتیه جمعه ها میره کلاس حسابداری صنعتی) بپوشم ، منم گفتم اگه مانتوی شیک با قیمت مناسب میخوای بیا بریم یه جایی که من 8 ساله مشتری ثابتشم و اکثر لباسام رو از اینجا میخرم اگه نپسندیدی یه مغازه دیگه ام هست اون برند فروشیم هست اگه مارک بخوای :)
    رفتیم و چندتا مانتو انتخاب کردیم رفت پرو کنه :) وقتی مانتوها رو میپوشید من فقط میخندیدمــــا دقت نکرده بودم به سایز عمه ام و اینکه اینجا واسه گردالیا چیزی پیدا نمیشه معمولا
    از مغازه اومدیم بیرون و قرار شد پیاده برگردیم خونه سر راه مون یه مغازه هست تقریبا همه چیز داره عمه ام به نیت خرید یه چیزی که اسمش رو نمیدونستیم ! ولی گفتیم شاید داشته باشه رفتیم تو مغازه بعد از توصیفات عمه ام مغازه دار گفت نداره :| ولی خب ازش کلی چیز دیگه خریدیم که یکی از اونا یک ساعت بود برای اتاق من :)

    از مغازه اومدیم بیرون یکم رفتیم پایین تر که موبایل من شروع کرد هشدار پیش از نماز عشا دادن ! و منم چون دستم پر بود دیگه بیخیال قطع هشدار به راهم ادامه دادم قطع که شد شروع کرد اذان گفتن عمه ام هم با تعجب داشت دنبال منبع اذان میگشت :)) یهو دید از جیب منه ! گفت قطعش کن اذان رو خب :| گفتم دستم پره چطوری دو تا زیپ رو باز کنم و موبایلمو در بیارم و نخورم زمین؟ :)) چون جیب چادرم بود سخت بود خداییش :دی خلاصه تا دم در خونه من اذان باهام داشت می اومد :))
    وقتی رسیدیم خونه من رفتم واحد خودمون که کاش نمیرفتم چون منجر شد به صحبت تلفنی با مرتضی و سردرد شدیـــــــد دارم میمیرم از سر درد خدا کنه زودتر این زمان بگذره نتیجه اش خیلی مهم نیست مهم اینه بلاتکلیف نباشم انقد ... و مضطرب ...
    التماس دعای عاقبت بخیری
    التماس دعای فرج
    در پناه حق باشید
    یا مهدی
  • ۷ | ۰
  • نظرات [ ۸ ]
    • فاطمه یعقوبی
    • چهارشنبه ۸ دی ۹۵

    کتاب خوانی

    یَا حَبِیب
    چند وقتی هست با دوستم یه قرار گذاشتیم به این صورت که هر کدوم کتابایی که خوندیم و خوشمون اومده رو بهم بدیم اون یکی هم بخونه و اگه کتابی که به اون یکی میدیم خوشش هم نیومد باید بخونه و بعدا بگه چی ازش بفهمه قانون احمقانه اش رو هم بنده وضع کردم :| و اینجا جا داره بگم که هر چی میکشم از خودم میکشم و هیچ جای گله ای نیست که از ماست که برماست و باید به بدبختی و مصیبتم که شده کتاب بوف کور صادق هدایت رو بخونم :| من رو بگو مراعاتش رو کردم کتاب پر رو دادم بهش :)) شیطونه میگه سری بعدی یه کتاب درباره دین یا صرف افعال عربی بدم بخونه هااا :)) 
    یادش بخیر دبیرستانی که بودیم چه من میرفتم خونه اونا چه اون می اومد خونه ما شبا رو تخت خودمون نمیخوابیدیم میرفتیم اتاق مادر پدر اونی که خونه شون بودیم چون مامان من که نبود اونم باباش تقریبا یکسره ماموریت بود :)) رو تخت کنار هم دراز میکشیدیم و کتابهایی میخوندیم که فقط اسم یکیش رو میگم اونم چون اگه برین کل ایرانم بگردین عمرا به راحتی پیداش کنین :)) و اون کتاب چیزی نیست جز باشرفها! که نویسنده اگه اشتباه نکنم تقدیم به دختر خودش و سایر دخترای سرزمینش کرده بود تا بخونن و گول نخورن و خود کتاب درباره زندگی دختری به اسم پری که عاشق پسری میشه و اون پسر باعث میشه پری بیفته تو راه بسیار ناجور و وحشتناکی :دی اولش این کتاب به صورت پاورقی توی روزنامه چاپ میشده بعدها کتابش کردن ولی چون صحنه اش زیاده الان عمرا پیدا شه :)) پیدا شه فکر کنم فقط جلدش باشه از یه کتاب حدود 300 صفحه :| تازه جلدشم مورد داشت :)) مورد داشتیم یکی تا ترکیه رفته بود برای خرید این کتاب نیافته بود! 
    بعدا نوشت : طی 7 سال اخیر چقدر پیشرفت داشتیم دوستان اشاره میکنن تو نت هستش کتابی که گفتم :| o_O
    التماس دعای فرج
    در پناه حق باشید 
    یا مهدی 
  • ۹ | ۰
  • نظرات [ ۱۰ ]
    • فاطمه یعقوبی
    • سه شنبه ۷ دی ۹۵

    خدا جان دوستت دارم

    یا خَیْرَالْغافِرین
    چند روز بود حالم بد بود بدهااا خدا نگذره از باعث بانیش که هم اعصابم رو خرد کرد هم باعث شد به جایی برسم که بزنه به سرم و بخوام با خدا قهر کنم ! و به غیر از این بی دلیل با کس دیگه ای دعوا کنم و تازه طلبکار شم چرا دعوام کرد :| ولی امروز به لطف همون دعوا و همون آدم خوب ، حالم عالیـــــه
    با دوستم سهیلا داشتم چت میکردم و از کسی که دوستش دارم میگفتم یه چندتا اسکرین شاتم از بخشای غیر خصوصی و بامزه ی چت مون گرفتم براش میگه شما ازدواج کنید بچه تون چی میشه ! خواستم بگم چیز بدی نمیشه یه گلوله ی نمک میشه والــــــا البته دوستان باید مراقب بچه هاشون باشن :))
    بعدم میخواستم بگم یه جوری میگی انگار منو نمیشناسی نمیدونی چطوریم و از چه آدمایی خوشم میاد :دی اصلا عشق باشه دوست معمولی باشه بابا باشه همسر باشه تا شوخ نباشه به درد نمیخوره باید بره بمیره والسلام :| حتی معلمم باید شوخ باشه (جا داره یادی کنیم از آقای سلیمانی که داشت خل میشد)
    خدا بیامرزه اون کسی که این نرم افزار B612 رو درست کرده هر وقت خسته و داغونم باهاش از خودم عکس میگیرم شــــاد میشم شـــاد ِ شـــاد :) حیف که نمیشه تو وبم بذارم :دی ولی روح دوستای مدرسه رو هم شاد کردم با عکسام !
    خیلی حرف دارم ولی نمیدونم کدوم رو میشه نوشت کدوم رو نه البته همه شون رو میشه نوشت ولی یه جایی مثل دفترچه خاطرات یا توی همون چت خصوصی حالا یا با خودم یا با سهیلا یا آرزو یا جناب آقای اسمشو نمیگم :| ولی از نظر من جناب آرامشه :) !
    التماس دعای عاقبت بخیری
    التماس دعای فرج
    در پناه حق باشید
    یا مهدی
  • ۱۱ | ۰
  • نظرات [ ۱۰ ]
    • فاطمه یعقوبی
    • جمعه ۳ دی ۹۵

    روحانی متشکریم!

    یَا مَنْ لا یَعْتَدِی عَلَى أَهْلِ مَمْلَکَتِه
    امروز واقعا روز اعصاب خرد کنی بود وجدانا و خب این برای من که کلا این روزا اعصابم خرده بدترم بود :| احساس میکنم نیازمند یک عدد مشاور درست و حسابیم ولی پدر گرامی با مشاوره زندگی بهتر مخالفه و من فقط اون رو میشناسم :| بگذریم... امروز مثلا قرار بود یکی بیاد به جای اون دخترک :| بعد جالبه دیروز ما بهش گفته بودیم کار مورد نظر چیه و ... حتی بهش گفتیم شما کار نکرده ای و سختته هااا گفت نه من میتونم و ال و بل ما قبول کردیم بعد امروز ساعت 10:30 زنگ زده من نمیام الان که فکرشو میکنم سختمه :| خب زن حسابی دیروز میگفتی :| یعنی تو روح آدم بدقول خصوصا از نوع دارای با ظاهر مذهبی و جانماز آبکشش که ازشون نفرت عمیقی دارم :| اصولا از بدقول ها متنفرم از اینا ویـــــــژه تر و بیشتر چون باعث میشن یه عده بگن ببین مذهبیا حرفشون حرف نیست... باز خدا بیامرزه دوستان رو که بالاخره هر سری یا دوست من یا عمه میان تا ما به کارمون برسیم :) امروزم طاهره دوست عمه ام از سرکار اومد که من بتونم برم دکتر :) رفتن رو با اسنپ رفتیم و برگشتن هر چی جستجوی اسنپ زدیم انگار نه انگار دیگه دربستی گرفتیم و برگشتیم توی راه روحانی پیام داد من باب حقوق شهروندی و از این حرفا بعد عمه ام گفت که این روحانیم که خوشش اومده هی پیامک میده نزدیک انتخاباته دیگه رای میخواد :)) منم که کلا از اول با روحانی مخالف بودم :| گفتم بشینه تا من یکی بهش رای بدم :)) من این دوره ام رایم به قالیباف بود :دی یهو راننده تاکسی پرید وسط و شروع کرد سخنرانی کردن که اصلا چرا میری رای میدی :| میخواستم بهش یه چیزی بگم کلا تو تاکسی لال شه از این به بعد ولی فقط به احترام اون قسمت از حرفش که گفت کل 8 سال رو جنگ بوده سکوت کردم ... جالبه میگفت من تمام اون مدت تو روی آمریکا بودم و الان اون وقت شبکه های ماهواره و اخبار اونا رو ملاک خوبی و بدی میذاره لابد توقع داره دشمن مون بیاد بگه به به عجب آدمای خوبی ما چقد بدیم که باهاشون دشمنی میکنیم :| وجدانا میخواستم بگم مستر وات د فاز؟ اون موقع جوگیر شدی که رفتی جنگ؟ یا موج گرفته شما رو فازت نول شده ؟ :| اااه واقعا اعصابم از دستش خرد شد خیلی حرف چرت و پرت میزد :( همه ی جوابام بخاطر سنش و همون جنگ موند رو دلم ااااااااااااااااااااه
    التماس دعای فرج
    در پناه حق باشید
    یا مهدی
  • ۱۲ | ۰
  • نظرات [ ۱۴ ]
    • فاطمه یعقوبی
    • دوشنبه ۲۹ آذر ۹۵

    جامع الحکایات

    یَا کَاشِفَ الْبَلایَا
    امروز یکی از عجیب ترین اتفاقات زندگیم افتاد! امروز قرار بود عمه من بره کلاس حسابداری صنعتی برای همین من صبح خوابالویانه با یه پتو که جای چادر برای احتیاط باهاش خودم رو پوشونده بودم کوچ کردم به سوی خونه مادربزرگم (تو یه آپارتمان ولی دو واحد جدا زندگی میکنیم! و بخاطر حضور یک عدد همسایه تو طبقه ما من مجبورم برای احتیاط هی شال و کلاه کنم :| یه وقتایی تنبلیم میشه پتو پیچ میرم یا مشابهش!) خلاصه دوتایی با مادربزرگم داشتیم صبحانه میخوردیم که عمه و بابام برگشتن :||| میگم چرا اومدی خونه؟ o_O گفت کلاس تشکیل نشد :)) یکم گذشت پرستار مادربزرگمم اومد و گفت من برم لباسمو عوض کنم میام رفت که لباس عوض کنه عمه ام هم رفت از خونه ما میوه بیاره دید اااه اوشون در کمد بابام رو باز کرده :| خلاصه یه چیزی فهمیدیم ازش که من تو شوکم :| از روز اولی که دیدمش گفتم این نه ساده است نه خوب ولی حالا اشکالی نداره ولی دیگه... :| یعنی خدایگان آمون! به ما رحم کرد فهمیدیم :)) 
    امروز عصری من و عمه ام هوسی شدیم بریم دوتایی شیرینی بخریم :)) دیدنی بودیم ما :)) واقعا من با عمه ام نرم بیرون بهتره چون وقتی با عمه گرامی میرم بیرون از خنده همه اش کف زمینم :| از بس که این بشر از خیابونای ایران میترسه :)) میترسه هااا من هر سری دستشو میگیرم میکشمش تا از خیابون رد شه :)) و گرنه تا حالا چندبار زیر گرفته بودنش :)) یا زیر پاش درخت سبز میشد :دی شما فکر کن تو یکی از شلوغ ترین خیابون های تهران که اکثر راننده ها عین... میرن منتظر بود کسی براش وایسته بخاطر خط کشی عابر پیاده :)) وقتی رسیدیم اون دست خیابون میگفت حس اون بچه ها رو دارم که گریه میکنن نمیاااام نمیخوام مامانشون میکشه میبرتشون :)) 
    دیالوگ روز :
    -ناپلئونی از بی شخصیت ترین شیرینی هاست -_-
    + :)) ولی خوشمزه است
    عیدتون مبارک امیدوارم بهترینا تو این عید براتون اتفاق بیفته 
    لطفا برای حال اونایی که عیدا کوفت شون میشه بخاطر تنهایی و خاطرات دعا کنید 
    التماس دعای فرج 
    در پناه حق باشید 
    یا مهدی
  • ۱۱ | ۰
  • نظرات [ ۱۰ ]
    • فاطمه یعقوبی
    • جمعه ۲۶ آذر ۹۵

    سفرنامه

  • ۹ | ۰
  • نظرات [ ۶ ]
    • فاطمه یعقوبی
    • چهارشنبه ۲۴ آذر ۹۵

    سلام خانوووم!

    برای نمایش مطلب باید رمز عبور را وارد کنید
    • فاطمه یعقوبی
    • دوشنبه ۲۲ آذر ۹۵

    از هر جا سخنی!

    یا خَیْرَ النّاصِرین
    دیشب یکی از بدترین شبای زندگیم بود مادربزرگم لج کرده بود پرستارش نبود عمه ام عصبانی شده بود سرش جیغ میزد :| اسپیلتم باعث شد پام زخم بشه :| از همه بدترش اینکه بابام تا یک شب نبود و من مجبور بودم جیغ جیغای چرا تا این وقت شب بیرون رفته رو هم تحمل کنم انقد به اعصابم فشار اومد که از همه چیز متنفر شدم... اومدم تلگرام دیدم اعصاب دوستامم ندارم تا اینکه آخر غریبه ترین آشنا آرومم کرد ولی الان باز همه چی رفته روی اعصابم بخصوص رفتار عمه ام که فکر میکنه عقل کله و رفتارهای بیش از حد بی محلی گونه ی بابام به اعضای خانواده اش و گذروندن بیشتر وقتش با یه مشت آدم پست! 
    امروز یکی زنگ زد خونه مون گفت با عمه ام کار داره! نمیشناختمش و عمه ام دستش بند بود گفتم شما؟ :) گفت فرزانه هستم فهمیدم یکی از دوستای دوران دانشگاه عمه ام هستش که خب خیلی هم تعریفش رو شنیدم و بی اغراق میگم عاشق صداش شدم :) اگه یه روز بیاد خونه مون حتما ازش میخوام اجازه بده صداشو ضبط کنم خیلی ماه بود صداش و لحنش
    دو تا ساق و یه شال و کلاه بافتم آب از آب تکون نخورد شال و کلاه بابام رو شروع کردم چون گفته بود سفت بباف هنوز یه کف دست نبافته انگشتم پینه بست :| خدا بخیر کنه تا تموم شدنش رو :دی
    التماس دعای آرامش
    التماس دعای فرج
    در پناه حق باشید 
    یا مهدی
  • ۱۱ | ۰
  • نظرات [ ۹ ]
    • فاطمه یعقوبی
    • يكشنبه ۲۱ آذر ۹۵

    دوستت دارم جانانم

    یَا حَبِیب

    خدا رو شکر میکنم بابت داشتن دوستی مثل آرزو ^_^ ماه ترین دوست من همین آرزو هست و بس همیشه هر جا مشکل داشتم سریع و سیر اومده کمکم کرده با اینکه خونه شون دوره با اینکه از حدودای حکیمیه تا بهار شیراز کلی راه هستش با اینکه از طریق یه سایت آشنا شدیم البته ما تو سایت بهم سلامم نمیکردیم تا اینکه مدیر سایت یه جشن گرفت اونجا تازه دوست شدیم ولی دوست معمولی نه من خیلی درگیر حال آرزو بودم نه اون درگیر حال من تا اینکه فهمیدیم دوران ضرب المثل ها به سر نرسیده و واقعا این حرف درسته که عدو شود سبب خیر گر خدا خواهد، با قاطعیت میگم خدا خواست ما بهم نزدیک شیم این همه و گرنه ما همونجوری می موندیم بخاطر تفاوت شدید تیپ هامون :) من چادری و اون 180 درجه متفاوت از من برای همین فکر میکردیم اووو ما خیلی فرق داریم ولی نه ما عین همیم فقط تیپ مون فرق داره همین و بس و گرنه خنده مون سلایق مون علایق مون همه چیزمون مثل همه ما شبیه ترین متفاوت نماهای دنیاییم و این موضوع رو دقیقا وقتی متوجه شدیم که یکی بدگویی کرد از یکی مون پیش اون یکی و بعدها اون یکی واکنش طرف مقابل رو فهمید :) اینجا بود که شدیم رفیق شدیم جان شدیم جانان :) شدیم بهترین دوست هم دیگه تو سال 93 و 94 و 95 شدیم نزدیک تر از خواهر :) 

    دیروزم آرزو باز خواهر بودنش ماه بودنش تک بودنش تو آدمای اطرافم رو ثابت کرد دیروزم تا اس دادم کمک لازم دارم بدون هیچ توضیحی بدون هیچ سوالی گفت باشه میام زود و خودش رو رسوند پیشم خدایا شکرت بابت چنین دوست خوبی شکرت که به خانواده ام هم ثابت شد آرزو ارزش هر کاری رو داره :) 

    امیدوارم تو زندگی همه تون حداقل یکی مثل آرزو باشه و خودتون برای کسی مثل آرزو باشین، شلغم نباشین! 

    التماس دعای فرج 

    در پناه حق باشید 

    یا مهدی

  • ۱۳ | ۰
  • نظرات [ ۱۲ ]
    • فاطمه یعقوبی
    • شنبه ۲۰ آذر ۹۵

    من یک خیانت کارم!

    یَا حَنَّان
    الان احساس انسان های خیانت کار رو دارم! لابد می پرسید چرا؟ دلیل این حسم علاقه ی شدید و یهویی من به یکی از موبایل های هوآوی هستش :)) شما فکر کن من نمایندگی ال جی رو کچل کردم برام وی بیست صورتی بیاره بعد دقیقا شب قبل روزی که میخواستم برم بخرمش رفتم یه سرچ دیگه کردم و کلا منصرف شدم و مشتاق خرید هوآوی mate 9 plus شدم البته بعد دیدن قیمت احتمالی میخواستم برم همون ال جی رو بخرم که بابام گفت خر نشووو ارزش داره 5 تومن و منم که جز تو کسی رو ندارم [در این صحنه عمه ام دو نقطه خط وار با احساس شلغم بودن از کادر خارج شد] خلاصه که بابام گفت نگران پولش نباش :دی الان باز من ذوق دارم برای موبایل نو :)) البته باید صبر کنم فعلا چون وارد بازار ایران نشده به طور کامل و فقط سایت جی اس ام به صورت آنلاین و بدون گارانتی داره میفروشه اونم نه پلاسش رو میخواستم از ذوق بابامو بغل کنم ماچش کنم دیدم دخترونه است دوست ندارم این مدل تشکر رو :)) جور دیگه تشکر کردم اصولا عشقی که در گفتن قربون بابای ولخرجم برم هست در ماچ کردنش نیست :)) البته یه کلمه رو سانسور کردم :)) به جز اون اجازه داده هفته دیگه هم برم قم :) و از ذوق اینا الان بشدت تپش قلب دارم :)) البته تپش قلب رو از وقتی مشخصات موبایل رو دیدم گرفتم :)))) خدا شفام بده
    عیدتون و سالگرد آغاز امامت دوازدهمین امام شیعیان مبارک امیدوارم شما هم براتون روز خوبی باشه و عیدی بگیرین 
    التماس دعای فرج 
    در پناه حق باشید 
    یا مهدی
  • ۱۰ | ۰
  • نظرات [ ۱۵ ]
    • فاطمه یعقوبی
    • جمعه ۱۹ آذر ۹۵

    اینجا همه دلتنگت هستن برگرد!

    یَا مُنَفِّسَ الْغُمُوم
    بابایی؟ بابا شاهین؟ میشه برگردی؟ میشه دوباره بیای بین ما؟ خدایا میشه بابابزرگم رو بهمون پس بدی؟ میشه برش گردونی؟ خدایا تو که می بینی ، اینجا جاش خیلی خالیه همه دلشون تنگ شده براش حتی مادربزرگم با اینکه آلزایمر داره با اینکه دکتر گفته نگین فوت شده با اینکه فکر میکنه هست هنوز دلتنگش شده خدایا ما هیچی با دیدن مادربزرگم دلت نمیسوزه؟ تو تا چه حد میتونی ببینی و دم نزنی؟ چقدر طاقت داری؟ خدایا مگه یکی از اسم هات گشایشگر دلتنگی نیست؟ پس چرا فکری به حال دل ما نمیکنی؟ به خداییت قسم بدون بابابزرگم زندگی سخته :( ما خدا نیستیم ما وابسته میشیم عاشق میشیم وقتی نباشه دلتنگ باشه میمیرم و نفس میکشیم ... خدایا واقعا نمیدونم بهت چی بگم تو که میدونی همه چی رو پس خودت یه کاری کن :(
    التماس دعای آرامش
    التماس دعای فرج
    در پناه حق باشید
    یا مهدی
  • ۷ | ۰
  • نظرات [ ۵ ]
    • فاطمه یعقوبی
    • پنجشنبه ۱۸ آذر ۹۵

    آدم تو دیوار بره ولی...

    یا خَیْرَ الذّاکِرین
    من میدونم بابام کم حافظه نیست ها و میدونم کم پیش میاد اشتباه کنه ولی باز باهاش کل میکنم و ضایع میشم یعنی ضایع در حدی که تنها راهش رفتن به افق دور هست و بس :)) به عنوان مثال توجه شما را به مکالمه ی زیر جلب می نمایم! 
    +اون کلیپی که فرستادم رو دیدی؟ 
    -کدوم کلیپ رو میگی؟
    +همونی که پسره نیتروژن مایع میریزه توی نوشابه اونم بدون دستکش! 
    -نفرستااااادی که
    +فرستادم 
    -نفرستادیاااا
    +فرستادم [آیکون نگاه عاقل اندر سفیه] 
    -اشتباه میکنی حافظه ات داره خراب میشه گمونم نفرستادی :)) 
    +فرستادم شاید ارسال نشده اصلا گوشیت کو؟ 
    -اینجاست
    +چت مون رو بیار :) 
    -باشه حتما 
    +برو اولین کلیپ
    -اااااااا من ندیده بودم این رو :))) [آیکون محو شدن تو افق] 
    نااااابود شدم هاااا :))
    التماس دعای فرج 
    در پناه حق باشید 
    یا مهدی

  • ۹ | ۰
  • نظرات [ ۷ ]
    • فاطمه یعقوبی
    • چهارشنبه ۱۷ آذر ۹۵

    خرابم خراب!

    یَا حَبِیب
    من بین دوستام به رفیق بازی حتی بیشتر از اکثر پسرا مشهورم! نمونه اش اینکه امروز خیلی جدی داشتم درس میخوندم که تلفن خونه زنگ زد جواب دادم دیدم دوست جانم پشت خط تلفن، بی مقدمه گفت میای بریم بیرون؟ گفتم بله فقط صبر کن پول جور کنم کیفم عین دلم پاک شده :)) رفتم با وجود قهر شدید با عمه ام ازش پول گرفتم و کمتر از یه ربع خونه شون بودم که حاضر شه بریم بیرون وقتی حاضر شد گفت راستی ناهار خوردی؟ :| گفتم نه ناهارمون نیم ساعت دیگه حاضر میشد گفت پس ناهار بخوریم و یه چیزی آورد نمیدونم چی بود گفت خودشم نمیدونه چیه هر وقت میره بخره شکلش رو توصیف میکنه! ولی خیلی خوشمزه بود خیلی ها :) آدرس گرفتم ازش برای بعدترها، بین غذا یکم حرف زدیم که نتیجه اش شد با دوست پسرش کات کنه! کلا این هی میره دوست میشه هی میاد با من مشورت میکنه هی میره کات میکنه آخرم خودم باید بگیرمش :)) آخر سرم من باهاش رفتم که یه وقت اگر پسرک حرفی زد همچین بزنم تو دهنش که دندان هاش بریزه تو حلقش! ولی یهو خودش به پسرک گفت اول فاطمه رو برسونیم خونه :)) طبق تجربه میترسید کار به جایی برسه که خون جلو چشمای من رو بگیره و بشه آنچه که نباید بشه! 
    دعا کنین این دوستم بتونه بهترین تصمیم رو بگیره هم تو زمینه دوستیش با دو نفر هم تو زمینه محل زندگی و ازدواج که البته تصمیمش هر چی باشه برای محل زندگی من باس دنبالش برم :)) یعنی فعلا قرار بر این شده با هم بریم زندگی کنیم که هیچ کس نه من رو به خوبی اون درک میکنه نه اون رو به خوبی من! 
    التماس دعای فرج 
    در پناه حق باشید 
    یا مهدی
  • ۹ | ۰
  • نظرات [ ۴ ]
    • فاطمه یعقوبی
    • سه شنبه ۱۶ آذر ۹۵

    خدا بیامرزتت مرد

    یَا غُفْرَانُ
    بعضی آدما نه تنها زمان حیاتشون سراسر خیر و برکتن و وجودشون نعمت بزرگیه حتی بعد از مرگ هم باعث خیر میشن نمونه اش فامیل دندون پزشک جان بنده که دیشب فوت شده و قرارهای دندون پزشکی من رو به مدت یه هفته کنسل کرد :)) میدونم بالاخره یه روزی مجبور میشم به عصب کشی تن بدم ولی خب میگن از این ستون به اون ستون فرجه شاید از امروز به روز دگر هم فرجی شد و تن ندادم به عصب کشی :)) در این حد فوبیا دارم نسبت به عصب کشی و بیشترترش نسبت به جراحی لثه و بیرون کشیدن دندونهای عقل :| خلاصه که خدا بیامرزتش این آقا رو که مرگش موجبات آسایش و نفس راحت من شد حداقل به مدت یه هفته :دی اگه ممکنه یه فاتحه براش بخونین
    التماس دعای عاقل شدن
    التماس دعای فرج 
    در پناه حق باشید 
    یا مهدی

  • ۹ | ۰
  • نظرات [ ۹ ]
    • فاطمه یعقوبی
    • دوشنبه ۱۵ آذر ۹۵

    عربی خر است

    یا خَیْرَ النّاصِرین
    عربی خر است شدیداً و من واقعاً نمیتونم درک کنم چطوری میشه دوستش داشت! که اگه بدونم خوب میشه چون تا از درسی خوشم نیاد زیاد سمتش نمیرم وقتی هم میخونم کلا یه سد ذهنی در برابرش دارم که جلوی یاد گیری رو میگیره! و اگه من این عربی مسخره رو یاد نگیرم احتمال داره به نتیجه ای که میخوام نرسم :( 
    شماهایی که کنکوری هستین یا کنکوری بودین و الان دانشگاه خوب رشته خوب درس میخونین چطوری عربی خوندین؟ اصلا خوندین عربی؟ :|
    التماس دعای فرج 
    در پناه حق باشید 
    یا مهدی
  • ۹ | ۰
  • نظرات [ ۲۱ ]
    • فاطمه یعقوبی
    • جمعه ۱۲ آذر ۹۵

    عجب طوفان سهمگینی! + بعدا نوشت

    یَا کَاشِفَ الْبَلایَا
    هم اکنون از یک مکان بسیار طوفانی براتون گزارش میدم -_- رگبار جیغ و داد و ملاقه! و نفرین داره از در و دیوار میریزه :)) یعنی غوغاست ها غوغا :| خدا خودش آخر عاقبت ما رو به خیر کنه -_- ان شاء اللّه که تلفات جانی ندیم :)) ولی اگه منو ندیدین حلالم کنین و بیاین بهشت زهرا قطعه چهارده ردیف 114 قبر 41 قبر عمو و بابابزرگمه یکی هم بالاش خالیه که شاید جای من باشه :))
    بعداً نوشت: دعوا پشت تلفن بود حالا هر دو سمت دعوا خونه ان خدا صبح رو بخیر کنه... البته من به شدت تو جبهه ی اون کسیم که خونه نبود؛ وقتی با یه عالمه عصبانیت اومد خونه :دی بهم گفت به اون بگو باهام حرف نزنه و گرنه از پنجره میندازتش بیرون :)) تجسمشم باحاله :)) فقط ممکنه نیفته گیر کنه لا پنجره خپل :)) بعدشم که یکی از طرفین دعوا گفت تو چه کار به ما داری هر وقت هر کار خواستی بکن هر جا خواستی برو اصن خودم میرسونمت سونمت :)) یهو یاد آهنگای ضایع قدیمی افتادم ببخشید :))
    التماس دعای فرج 
    در پناه حق باشید 
    یا مهدی
  • ۸ | ۰
  • نظرات [ ۲۲ ]
    • فاطمه یعقوبی
    • چهارشنبه ۱۰ آذر ۹۵

    آلزایمر دوست دارم :)

    یَا مُطَهِّرُ
    کی میگه آلزایمر بده؟!!! خیلی هم خوبه کاش میشد آدما به خواست خودشون آلزایمر بگیرن و چقدر خوب تر میشد آلزایمرت آپشن انتخاب وقایع هم داشت :)) مثلا آدم یادش میرفت بدی ها رو هی باز خوشحال زندگی میکرد :) مثل مادربزرگم که یادش میره داشته اذیت میشده و گاز گرفته ما رو :)) خیلی خوشحال میگه قربون نوه ام برم بیا بوست کنم :)) یعنی وقتایی که یادش میره من رو زده داغون کرده و قربون صدقه ام میره دلم میخواد سفت بغلش کنم بگم قربونت برم من خنگول منی تو آخه :)) ولی حیف به دلیل رعایت احترام نمیشه بگم خنگول منی :( یعنی حیفااا :دی
    خدایا مگه تو یکی از اسامیت مُطَهِّر نیست؟ نمیشه حافظه من رو پاک کنی؟ البته نه همه اش رو بابام یادم بمونه آقا معلم یادم بمونه مادربزرگم یادم بمونه :) اون دسته از دوستام که واقعا دوستن یادم بمونن :) اتفاقات بد یادم بره... میشه خدایا؟ :)
    خیلی دلم میخواد بهش بگم دوستت دارم :( ولی میترسم از واکنشش... حتی بهش نمیتونم بگم تو :| یا فعل جمع استفاده نکنم مگه اینکه ضمیر جمع گفته باشم :| خوش بحالش که انقد ریلکس به اسم صداش میزنه! اونم جوری که من میدونم نباید! چون یاد کسی میفته که نباید! ای خدا... 
    التماس دعای فرج 
    در پناه حق باشید 
    یا مهدی
  • ۹ | ۰
  • نظرات [ ۱۲ ]
    • فاطمه یعقوبی
    • سه شنبه ۹ آذر ۹۵

    کمپین کتابخانه امید+اصلاحیه

    یَا جَمِیلُ
    داشتم وب آقا گل رو میخوندم که دیدم به وب آقای سه نقطه لینک دادن و لینک مربوط به پستی درمورد کمپینی به عنوان کمپین کتابخانه امید هستش
    شما هم در صورت تمایل به کمپین کتابخانه امید بپیوندید... 
    التماس دعای فرج
    در پناه حق باشید 
    یا مهدی
  • ۱۰ | ۰
  • نظرات [ ۷ ]
    • فاطمه یعقوبی
    • دوشنبه ۸ آذر ۹۵

    بطکوکپگا!!!

    یَا بُرْهَانُ
    وقتی رشته ات ریاضی بوده باشه، وقتی تا حالا یک خط زمین شناسی نخونده باشی، وقتی از زمین شناسی خوشت نیاد حتی متنفر باشی، وقتی صفحه اول کتاب زمین شناسی پیش دانشگاهی توی کمتر از ده خط اسم 4 تا دانشمند رو نوشته با نظریه شون تو راهی نداری جز اینکه برای خودت کلید بسازی و کلیدت بشه بطکوکپگا یعنی بطلمیوس، کوپرنیک، کپلر، گالیله و برای یادگیری و به خاطر سپردن بیشتر، حتی یه جمله بسازی که خب از بیانش به دلیل داشتن ناسزا! معذوریم هر چی فکر کردم برای کپلر چیزی جز یه ناسزای ترکی پیدا نکردم :| از اون دست ناسزاها که ترکا به شوخی به بچه های کوچک زیاد میگن و حتی شاید دیگه ناسزا ندوننش! 
    واسه دوستان سوال شده بود من چطوری هم درس میخونم هم وب مینویسم هم وب میخونم هم انقد میرم دکتر :) هیچی کاری نداره که! ساعت 2 صبح تا نماز صبح درس میخونم میخوابم تا 7 بعدش صبحانه میخورم اگه حال درس داشته باشم درس میخونم اگه نه میام نت بعد لودینگ میرم سر درسم بین هر استراحتم هم گاهی میام نت بیمارستان هم دقیقا ساعتی وقت دکتر میگیرم که اگه خونه باشم میخوابم که لود شم برای عصر به همین راحتی و خوشمزگی 
    پیشنهاد میکنم یه بار درس خوندن توی ساعت 2 به بعد رو تجربه کنین :) خصوصا اگه مثل من کسی هست پایه تون باشه و بتونین هم بخونین هم درباره اش با هم صحبت کنید خیلی بهتر یاد میگیرین به همین سوی چراغ قسم :) این رو از طلبه جماعت یاد گرفتم :دی همیشه برام سوال بود اینا چطوری این همه مطلب رو یاد میگیرن رد نمیدن :دی گفتن این مدلی :)
    التماس دعای فرج 
    در پناه حق باشید 
    یا مهدی
  • ۱۵ | ۰
  • نظرات [ ۱۳ ]
    • فاطمه یعقوبی
    • دوشنبه ۸ آذر ۹۵

    وقتی ظاهر موضوع آزار دهنده تر باشه...

    یَا مُهَوِّنُ
    وقتی دکتر گفت باید نایت اسپیلت ببندی از دردش نگران و ناراحت نشدم از دیدن قیافه زشتش که نشون از عیبی در من داره ناراحت شدم! وقتی حاضر شدن و دیدم شون سعی کردم به خودم بقبولانم که اینا خوشگلن و خوبن و نازن و تازه توش طرحم داره :) ولی خب موفق نشدم ظاهرش رو دوست داشته باشم از طرفی نمیشه به خاطر ظاهر زشتش بی‌خیال باطن خوبش بشم که بی خیال سلامتی بشم که خلاصه دیدم راهی ندارم جز اینکه یه کاری کنم تو دیدم نباشن در عین اینکه پام کردم شون نتیجه اش شد عکس پایینی؛ با یه جفت کفش خوشگل استتارشون کردم ^_^
    التماس دعای فرج 
    در پناه حق باشید 
    یا مهدی
  • ۱۵ | ۰
  • نظرات [ ۹ ]
    • فاطمه یعقوبی
    • يكشنبه ۷ آذر ۹۵

    روز از نو روزی از نو!...

    یا خَیْرَ النّاصِرینَ
    دلیل انتخاب عنوانم دو تا موضوع بود... 
    1. شروع وب
    2. امروز مطب دندون پزشک بودم که گفتن بدبختیات آماده است بیا ببرشون الانم در حالی پست میدم که ساق پام بخاطر اسپیلت درد گرفته و نگران شبم که باید با اینا بخوابم :( و بدتر از اون زمان درس خوندنم :/ خدا خودش بهم کمک کنه... البته بازم شکر که دندون پزشک گرامی گفت عصب کشی نمیکنه امروز :) و گرنه حال و روزم جدا گریه دار میشد... 
    بعداً نوشت: دوست نداشتم پست اول اینجوری باشه ولی واقعا حسم خوب نیست...
    بعداًتر نوشت: فدای دوستام که همیشه هستن ُ قول دادن خوب شدم کمک کنن این زشتای ِ دردناک رو معدوم کنم :) 
    التماس دعای فرج
    در پناه حق باشید
    یا مهدی
  • ۱۷ | ۰
  • نظرات [ ۷ ]
    • فاطمه یعقوبی
    • شنبه ۶ آذر ۹۵