۴ مطلب با موضوع «روزانه نوشت :: اندر عجایب زندگی» ثبت شده است

امان از...

یَا سَامِعَ الشَّکَایَا
هر کاری کردم ساکت باشم نشد :| بعضی ها اسم آدمیزادم خراب میکنن با این بلاگر بودن شون :| نمونه اش نویسنده کامنت زیر :|
  • ۹ | ۰
  • نظرات [ ۱۱ ]
    • فاطمه یعقوبی
    • شنبه ۱۱ دی ۹۵

    جولیک ازت ممنونم!

    یا خَیْرَالْغافِرین
    جولیک ازت یه دنیا ممنونم! با چالشی که راه انداختی باعث شدی الان در کنار غم بزرگم حس خوبی داشته باشم از اینکه تمام روزم رو مال مادربزرگم بودم و شادش کردم و آخرشم توی بغل خودم فوت شد :'( فکر کنم زیادی خوشحالش کردم که منجر به سکته قلبی شد :|
    ممنون میشم برای شادی روحش دعا کنین و آرامش عمه و پدرم
    التماس دعای فرج 
    در پناه حق باشید
    یا مهدی
  • ۱۰ | ۰
  • نظرات [ ۲۱ ]
    • فاطمه یعقوبی
    • پنجشنبه ۹ دی ۹۵

    روحانی متشکریم!

    یَا مَنْ لا یَعْتَدِی عَلَى أَهْلِ مَمْلَکَتِه
    امروز واقعا روز اعصاب خرد کنی بود وجدانا و خب این برای من که کلا این روزا اعصابم خرده بدترم بود :| احساس میکنم نیازمند یک عدد مشاور درست و حسابیم ولی پدر گرامی با مشاوره زندگی بهتر مخالفه و من فقط اون رو میشناسم :| بگذریم... امروز مثلا قرار بود یکی بیاد به جای اون دخترک :| بعد جالبه دیروز ما بهش گفته بودیم کار مورد نظر چیه و ... حتی بهش گفتیم شما کار نکرده ای و سختته هااا گفت نه من میتونم و ال و بل ما قبول کردیم بعد امروز ساعت 10:30 زنگ زده من نمیام الان که فکرشو میکنم سختمه :| خب زن حسابی دیروز میگفتی :| یعنی تو روح آدم بدقول خصوصا از نوع دارای با ظاهر مذهبی و جانماز آبکشش که ازشون نفرت عمیقی دارم :| اصولا از بدقول ها متنفرم از اینا ویـــــــژه تر و بیشتر چون باعث میشن یه عده بگن ببین مذهبیا حرفشون حرف نیست... باز خدا بیامرزه دوستان رو که بالاخره هر سری یا دوست من یا عمه میان تا ما به کارمون برسیم :) امروزم طاهره دوست عمه ام از سرکار اومد که من بتونم برم دکتر :) رفتن رو با اسنپ رفتیم و برگشتن هر چی جستجوی اسنپ زدیم انگار نه انگار دیگه دربستی گرفتیم و برگشتیم توی راه روحانی پیام داد من باب حقوق شهروندی و از این حرفا بعد عمه ام گفت که این روحانیم که خوشش اومده هی پیامک میده نزدیک انتخاباته دیگه رای میخواد :)) منم که کلا از اول با روحانی مخالف بودم :| گفتم بشینه تا من یکی بهش رای بدم :)) من این دوره ام رایم به قالیباف بود :دی یهو راننده تاکسی پرید وسط و شروع کرد سخنرانی کردن که اصلا چرا میری رای میدی :| میخواستم بهش یه چیزی بگم کلا تو تاکسی لال شه از این به بعد ولی فقط به احترام اون قسمت از حرفش که گفت کل 8 سال رو جنگ بوده سکوت کردم ... جالبه میگفت من تمام اون مدت تو روی آمریکا بودم و الان اون وقت شبکه های ماهواره و اخبار اونا رو ملاک خوبی و بدی میذاره لابد توقع داره دشمن مون بیاد بگه به به عجب آدمای خوبی ما چقد بدیم که باهاشون دشمنی میکنیم :| وجدانا میخواستم بگم مستر وات د فاز؟ اون موقع جوگیر شدی که رفتی جنگ؟ یا موج گرفته شما رو فازت نول شده ؟ :| اااه واقعا اعصابم از دستش خرد شد خیلی حرف چرت و پرت میزد :( همه ی جوابام بخاطر سنش و همون جنگ موند رو دلم ااااااااااااااااااااه
    التماس دعای فرج
    در پناه حق باشید
    یا مهدی
  • ۱۲ | ۰
  • نظرات [ ۱۴ ]
    • فاطمه یعقوبی
    • دوشنبه ۲۹ آذر ۹۵

    جامع الحکایات

    یَا کَاشِفَ الْبَلایَا
    امروز یکی از عجیب ترین اتفاقات زندگیم افتاد! امروز قرار بود عمه من بره کلاس حسابداری صنعتی برای همین من صبح خوابالویانه با یه پتو که جای چادر برای احتیاط باهاش خودم رو پوشونده بودم کوچ کردم به سوی خونه مادربزرگم (تو یه آپارتمان ولی دو واحد جدا زندگی میکنیم! و بخاطر حضور یک عدد همسایه تو طبقه ما من مجبورم برای احتیاط هی شال و کلاه کنم :| یه وقتایی تنبلیم میشه پتو پیچ میرم یا مشابهش!) خلاصه دوتایی با مادربزرگم داشتیم صبحانه میخوردیم که عمه و بابام برگشتن :||| میگم چرا اومدی خونه؟ o_O گفت کلاس تشکیل نشد :)) یکم گذشت پرستار مادربزرگمم اومد و گفت من برم لباسمو عوض کنم میام رفت که لباس عوض کنه عمه ام هم رفت از خونه ما میوه بیاره دید اااه اوشون در کمد بابام رو باز کرده :| خلاصه یه چیزی فهمیدیم ازش که من تو شوکم :| از روز اولی که دیدمش گفتم این نه ساده است نه خوب ولی حالا اشکالی نداره ولی دیگه... :| یعنی خدایگان آمون! به ما رحم کرد فهمیدیم :)) 
    امروز عصری من و عمه ام هوسی شدیم بریم دوتایی شیرینی بخریم :)) دیدنی بودیم ما :)) واقعا من با عمه ام نرم بیرون بهتره چون وقتی با عمه گرامی میرم بیرون از خنده همه اش کف زمینم :| از بس که این بشر از خیابونای ایران میترسه :)) میترسه هااا من هر سری دستشو میگیرم میکشمش تا از خیابون رد شه :)) و گرنه تا حالا چندبار زیر گرفته بودنش :)) یا زیر پاش درخت سبز میشد :دی شما فکر کن تو یکی از شلوغ ترین خیابون های تهران که اکثر راننده ها عین... میرن منتظر بود کسی براش وایسته بخاطر خط کشی عابر پیاده :)) وقتی رسیدیم اون دست خیابون میگفت حس اون بچه ها رو دارم که گریه میکنن نمیاااام نمیخوام مامانشون میکشه میبرتشون :)) 
    دیالوگ روز :
    -ناپلئونی از بی شخصیت ترین شیرینی هاست -_-
    + :)) ولی خوشمزه است
    عیدتون مبارک امیدوارم بهترینا تو این عید براتون اتفاق بیفته 
    لطفا برای حال اونایی که عیدا کوفت شون میشه بخاطر تنهایی و خاطرات دعا کنید 
    التماس دعای فرج 
    در پناه حق باشید 
    یا مهدی
  • ۱۱ | ۰
  • نظرات [ ۱۰ ]
    • فاطمه یعقوبی
    • جمعه ۲۶ آذر ۹۵