یَا کَاشِفَ الْبَلایَا
امروز یکی از عجیب ترین اتفاقات زندگیم افتاد! امروز قرار بود عمه من بره کلاس حسابداری صنعتی برای همین من صبح خوابالویانه با یه پتو که جای چادر برای احتیاط باهاش خودم رو پوشونده بودم کوچ کردم به سوی خونه مادربزرگم (تو یه آپارتمان ولی دو واحد جدا زندگی میکنیم! و بخاطر حضور یک عدد همسایه تو طبقه ما من مجبورم برای احتیاط هی شال و کلاه کنم :| یه وقتایی تنبلیم میشه پتو پیچ میرم یا مشابهش!) خلاصه دوتایی با مادربزرگم داشتیم صبحانه میخوردیم که عمه و بابام برگشتن :||| میگم چرا اومدی خونه؟ o_O گفت کلاس تشکیل نشد :)) یکم گذشت پرستار مادربزرگمم اومد و گفت من برم لباسمو عوض کنم میام رفت که لباس عوض کنه عمه ام هم رفت از خونه ما میوه بیاره دید اااه اوشون در کمد بابام رو باز کرده :| خلاصه یه چیزی فهمیدیم ازش که من تو شوکم :| از روز اولی که دیدمش گفتم این نه ساده است نه خوب ولی حالا اشکالی نداره ولی دیگه... :| یعنی خدایگان آمون! به ما رحم کرد فهمیدیم :)) 
امروز عصری من و عمه ام هوسی شدیم بریم دوتایی شیرینی بخریم :)) دیدنی بودیم ما :)) واقعا من با عمه ام نرم بیرون بهتره چون وقتی با عمه گرامی میرم بیرون از خنده همه اش کف زمینم :| از بس که این بشر از خیابونای ایران میترسه :)) میترسه هااا من هر سری دستشو میگیرم میکشمش تا از خیابون رد شه :)) و گرنه تا حالا چندبار زیر گرفته بودنش :)) یا زیر پاش درخت سبز میشد :دی شما فکر کن تو یکی از شلوغ ترین خیابون های تهران که اکثر راننده ها عین... میرن منتظر بود کسی براش وایسته بخاطر خط کشی عابر پیاده :)) وقتی رسیدیم اون دست خیابون میگفت حس اون بچه ها رو دارم که گریه میکنن نمیاااام نمیخوام مامانشون میکشه میبرتشون :)) 
دیالوگ روز :
-ناپلئونی از بی شخصیت ترین شیرینی هاست -_-
+ :)) ولی خوشمزه است
عیدتون مبارک امیدوارم بهترینا تو این عید براتون اتفاق بیفته 
لطفا برای حال اونایی که عیدا کوفت شون میشه بخاطر تنهایی و خاطرات دعا کنید 
التماس دعای فرج 
در پناه حق باشید 
یا مهدی