یَا حَبِیب
چند وقتی هست با دوستم یه قرار گذاشتیم به این صورت که هر کدوم کتابایی که خوندیم و خوشمون اومده رو بهم بدیم اون یکی هم بخونه و اگه کتابی که به اون یکی میدیم خوشش هم نیومد باید بخونه و بعدا بگه چی ازش بفهمه قانون احمقانه اش رو هم بنده وضع کردم :| و اینجا جا داره بگم که هر چی میکشم از خودم میکشم و هیچ جای گله ای نیست که از ماست که برماست و باید به بدبختی و مصیبتم که شده کتاب بوف کور صادق هدایت رو بخونم :| من رو بگو مراعاتش رو کردم کتاب پر رو دادم بهش :)) شیطونه میگه سری بعدی یه کتاب درباره دین یا صرف افعال عربی بدم بخونه هااا :)) 
یادش بخیر دبیرستانی که بودیم چه من میرفتم خونه اونا چه اون می اومد خونه ما شبا رو تخت خودمون نمیخوابیدیم میرفتیم اتاق مادر پدر اونی که خونه شون بودیم چون مامان من که نبود اونم باباش تقریبا یکسره ماموریت بود :)) رو تخت کنار هم دراز میکشیدیم و کتابهایی میخوندیم که فقط اسم یکیش رو میگم اونم چون اگه برین کل ایرانم بگردین عمرا به راحتی پیداش کنین :)) و اون کتاب چیزی نیست جز باشرفها! که نویسنده اگه اشتباه نکنم تقدیم به دختر خودش و سایر دخترای سرزمینش کرده بود تا بخونن و گول نخورن و خود کتاب درباره زندگی دختری به اسم پری که عاشق پسری میشه و اون پسر باعث میشه پری بیفته تو راه بسیار ناجور و وحشتناکی :دی اولش این کتاب به صورت پاورقی توی روزنامه چاپ میشده بعدها کتابش کردن ولی چون صحنه اش زیاده الان عمرا پیدا شه :)) پیدا شه فکر کنم فقط جلدش باشه از یه کتاب حدود 300 صفحه :| تازه جلدشم مورد داشت :)) مورد داشتیم یکی تا ترکیه رفته بود برای خرید این کتاب نیافته بود! 
بعدا نوشت : طی 7 سال اخیر چقدر پیشرفت داشتیم دوستان اشاره میکنن تو نت هستش کتابی که گفتم :| o_O
التماس دعای فرج
در پناه حق باشید 
یا مهدی