یَا حَنَّان
اولایی که عمه ام اومده بود ایران به معنای واقعی کلمه ی نفرت ازش نفرت داشتم :| به دلایل درست و غلط زیـــــاد ولی اصولا من آدمی نیستم که بتونم وقتی کسی بهم خوبی میکنه و تلاش میکنه بخاطرم ازش متنفر بمونم کلا زیادم بد اومدن و نفرت رو بلد نیستم :) درباره عمه ام هم حرف زیاد شنیده بودم... بگذریم... حالا ولی دوستش دارم واقعا
امروز عمه ام گفت بیا بریم مانتو بخریم برای من تا سرکلاس (چند وقتیه جمعه ها میره کلاس حسابداری صنعتی) بپوشم ، منم گفتم اگه مانتوی شیک با قیمت مناسب میخوای بیا بریم یه جایی که من 8 ساله مشتری ثابتشم و اکثر لباسام رو از اینجا میخرم اگه نپسندیدی یه مغازه دیگه ام هست اون برند فروشیم هست اگه مارک بخوای :)
رفتیم و چندتا مانتو انتخاب کردیم رفت پرو کنه :) وقتی مانتوها رو میپوشید من فقط میخندیدمــــا دقت نکرده بودم به سایز عمه ام و اینکه اینجا واسه گردالیا چیزی پیدا نمیشه معمولا
از مغازه اومدیم بیرون و قرار شد پیاده برگردیم خونه سر راه مون یه مغازه هست تقریبا همه چیز داره عمه ام به نیت خرید یه چیزی که اسمش رو نمیدونستیم ! ولی گفتیم شاید داشته باشه رفتیم تو مغازه بعد از توصیفات عمه ام مغازه دار گفت نداره :| ولی خب ازش کلی چیز دیگه خریدیم که یکی از اونا یک ساعت بود برای اتاق من :)

از مغازه اومدیم بیرون یکم رفتیم پایین تر که موبایل من شروع کرد هشدار پیش از نماز عشا دادن ! و منم چون دستم پر بود دیگه بیخیال قطع هشدار به راهم ادامه دادم قطع که شد شروع کرد اذان گفتن عمه ام هم با تعجب داشت دنبال منبع اذان میگشت :)) یهو دید از جیب منه ! گفت قطعش کن اذان رو خب :| گفتم دستم پره چطوری دو تا زیپ رو باز کنم و موبایلمو در بیارم و نخورم زمین؟ :)) چون جیب چادرم بود سخت بود خداییش :دی خلاصه تا دم در خونه من اذان باهام داشت می اومد :))
وقتی رسیدیم خونه من رفتم واحد خودمون که کاش نمیرفتم چون منجر شد به صحبت تلفنی با مرتضی و سردرد شدیـــــــد دارم میمیرم از سر درد خدا کنه زودتر این زمان بگذره نتیجه اش خیلی مهم نیست مهم اینه بلاتکلیف نباشم انقد ... و مضطرب ...
التماس دعای عاقبت بخیری
التماس دعای فرج
در پناه حق باشید
یا مهدی