یا حَنَّان 
الان که دارم پست می نویسم هنوز باورم نشده مادربزرگم فوت شده :'( همه چیز خیلی سریع بود :'( یهو گفت آخ دارم میمیرم و کمتر از دو دقیقه بعد فوت شد :'( خیلی لحظه سختی بود :( ولی شکر میکنم کنار همه مون بود مثل پدربزرگم مظلومانه و غریبانه فوت نشد... خدا رو شکر میکنم راحت شد از عذابی که داشت میکشید خدا رو شکر میکنم بابت خیلی چیزا ولی دل تنگشم خیلی زیاااد :'( وقتی رفت انگار قسمتی از منم رفت :'( اون فقط مادربزرگم نبود دوستم بود مادرم بود :( اکبر سرتق خونه مون بود :'( 
سخت ماجرا اینجا بود که من خودم داغون بودم ولی باید پدر و عمه ام رو آروم میکردم حتی فرداش مراقبش رو! طفلک همون صبح روزی که فوت شد اومده بود برای شروع به کار هی میگفت من بد قدمم من وقتی گفت خدایا تو دکتر دکترایی خوبم کن گفتم آمین باعث مرگشم... 
سخت ماجرا اینجا بود که کسی نبود خودم بهش پناه ببرم گریه کنم تو بغلش... هر چند جناب آرامش دورادور سعی کرد آرومم کنه ولی دلداری مجازی میخواستم چیکار؟ 
مادربزرگم رو پزشکی قانونی بهمون نداد دیروز امروز تشیع جنازه است :'( براش دعا کنین تو رو خدا همیشه از مرگ میترسید :'( کاش میشد مطمئن شم بابا بزرگ و عموم میرن دنبالش پیششن نمیترسه :'(
التماس دعای آرامش برای کل خانواده مون دارم
التماس دعای فرج
در پناه حق باشید 
یا مهدی